![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تمام کسانی که عشقشان حقیقت است و افسانه نیست... |
|
سلام به دوستای عزیزم این وبلاگ دیگه آپ نمیشه به دلایل کاملا شخصی خواستم حذفش کنم دلم راضی نشد.... لطف کنید به وبلاگ جدیدم سر بزنید و خوشحالم کنید دوستتون دارم و منتظر حضور مهربونتون هستم .
پوستی شفاف به لطافت گل
آدرس:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:16 توسط نرجس |
|
|
********************
سلام به تمام دوستای عزیزی که به وبلاگ من سر زدن و مطالبش رو خوندن می خواستم این وبلاگ رو حذف کنم دلم راضی نشد اگه می خواید منو خوشحال کنید به وب جدیدم سر بزنید و نظر بدید به هر حال بنده دیگه توی این وبلاگ مطلبی نمی نویسم و آپ نمی کنم به دلایل کاملا شخصی... همتونو دوست دارم و منتظرتون هستم در وبلاگ (پوستی شفاف به لطافت گل)
آدرس:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:10 توسط نرجس |
|
|
سلام به دوستان عزیز
تا اینجا که اومدید لطف کنید به وبلاگ جدید من هم سری بزنید به اسم پوستی شفاف به لطافت گل نظر یادتون نره... منتظرم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:49 توسط نرجس |
|
|
خم شدواون رواز زمین برداشت خاکی شده بود سنگین و داغ هم بود... در حالی که می تپید گفت: چند ماهه پیش وقتی با همه وجودش احساس سرما و تنهایی می کرد خدا منو سر راهش گذاشت و تا امروز با گرمای من زندگی می کرد...
اما کم کم گذشتش رو از یاد برد و منو اینجا گذاشت و رفت ...
تو که منو برداشتی میدونی که هر قلبی نمی تونه یه عشق همیشگی رو توی خودش جا بده؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 14:26 توسط نرجس |
|
|
باورم نمیشه دیگه، تو منو دوستم نداری که به کلبه حقیرم، دیگه تو پا نمی ذاری باورم نمی شه عشقت مثل یاس باغچه پژمرد تو نیومدی و شوقم توی دست لحظه ها مُرد *** گل خاطر تو یخ زد تو شب کویر قلبم انتظار تو نمک زد به تن زخمی دردم چه شبایی که خدا رو، تو دلم صدا نکردم برای رسیدن تو ،چه دعاها که نکردم *** روی شونه ی صبوری، زجه می زدم همیشه می دونستم که وجودم بی وجود تو نمیشه توی اوج بیقراری، دیگه صبر من سراومد روز و شب گذشتن اما، خبری از تو نیومد *** من هنوزم بیقرارم واسه دوری چشمات بیا تا قربون کنم من همه دنیامو سر رات دل من پر از امیده که تو رو یه روز ببینم که یه روز تا به همیشه، من کنار تو بشینم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:24 توسط نرجس |
|
|
از زندگی ، به وسعت یک عمر خسته ام بیش از تمام آدمیان دل شکسته ام از هر چه بسته بود دل به دنیاگسسته ام هرگز دلم به گردش دوران نبسته ام من کوله باری از غم و اندوه بسته ام چشم انتظار تو در جاده های عمر
ای مرگ بی سرو سامان نشسته ام
شعر از نازی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:28 توسط نرجس |
|
|
چه روزایی که از کنار دیوار یواشکی نگات کردم
افسوس که تو منو نمی دیدی. چشمای خیسم رو لمس نمي كردي تو حتی از پشت پنجره قلبت یه بار هم نگاه نکردی که اون کیه که هر روز می یاد در می زنه؟؟؟ همیشه غصه هامو فقط به خدا گفتم ... بازم منتظرم که شاید یه روزبتونم
حرفاموبه توهم بگم من بازم منتظر میمونم ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:5 توسط نرجس |
|
|
عاشقی با آغوش باز ( شعر من اهدا میشه به قلبای بامعرفت به همون دلهای پاک ، بهتر بگم، عاشق صفت ) *** *قلب من جزیره هست، توُ دل اقیانوس غم ذره ذره از جزیرم کنده میشه، میشه کم*
اومدی که رد بشی ،اما نگات موند توُ چشام پاتو کردی توُ یه کفش ، که من فقط تو رو می خوام تو منو معجزه کردی با یه لبخند با یه سِحر توُ ی قلبم خونه ساختی ،گِل و خشتش همه مهر تا یه روزاز لب ساحل، وسط آبهای شور چیزی دیدی و دویدی ، آخ تو از من شدی دور یادمه وقتی میرفتی نشناختی پا و سر به دلم نگاه نکردی ؛ به دل یه همسفر رفتی رفتی پی نور ،نور که نبود، بود یه سراب تو گمون کردی که خُشکه ،ولی رفتی زیر آب *** اون روز از خاطر من پاک نمی شه نامهربون یادته وقتی میرفتی، داد زدم پیشم بمون ؟؟؟ گوش ندادی تو به حرفام ،رفتی تا اعماق آب شنیدی ابرا می گفتن : بی وفا بگیر بخواب؟! خواب دیدم میومدی ، به من تو گفتی:«چاره ساز! تو پذیرش میکنی عشقمو با آغوش باز؟؟؟» صبح که از خواب پاشدم، اومده بودی تو چه ناز!! تعبیر رویای من "عاشقی با آغوش باز" اما نه آتیش عشقم دیگه خاموش شده بود قصه ی عاشقی مون دیگه فراموش شده بود اقیانوس به این بزرگی قطره هاش درد و غمه زندگی بدون تو، واسم تکرار ماتمه من فرو میرم توُ غصه تا بدونی عاشقم واسه عشقمون میمیرم ،تا بگم که صادقم.
شعر از نازی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:28 توسط نرجس |
|
تمنّا قسمت آخر امید: چرا بازش نمیکنی؟ ببین از سلیقم خوشت می یاد !؟ با اینکه لبخندی به لب داشتم روبان زرشکی رنگ رو آروم بازکردم کلی تعجب کردم مجسمه 2 تا فرشته بود ( دخترو پسر ) با لباس سفید ،سر تا پاشون اکریلی بود تا اون روز هدیه ی به اون زیبایی نگرفته بودم ضربان قلبم زیاد شد ، دلم می خواست گریه کنم چشام پراز اشک شد ولی گریه نکردم توی دلم گفتم کاش می تونستم ببوسمت امید ! امید یه جوری نگام کرد که انگار شنید،،، لبخند زد . گفت الهه جون تا یادم نرفته بگم که فردا برای مدت دو هفته میرم ماموریت ، اصفهان ، دلم خیلی واست تنگ میشه هرروز بهت زنگ میزنم . اینو که گفت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه ... امید : الهه جونم چرا گریه می کنی ؟ اگه اینجوریه اصلا نمیرم ، تو همش می خوای غصه بخوری؟؟؟؟فردا که رفتم میگم که یکی دیگرو به جای من بفرستن ، چطوره؟ گفتم : نه برو من غصه نمی خورم گفت قول بده گفتم باشه . گفت : یادت نره تو الهه منی........ یه موقع نیام ببینم زن یکی دیگه شدی ، الهه من میمیرما! - مگه دیوونه ام ؟ - میدونم عزیزم! شوخی کردم. - اون روز به زحمت از هم جدا شدیم . تازه دو روز از رفتن امید نگذشته بود که سمانه خانوم که از دوستای مادرم بود اومد خونمون ! شروع کرد به تعریف از یکی از پسرای فامیلش که اره خونواده خوبی داره مهندسه و کارشو ................. من که از تو اتاقم ماجرا رو فهمیده بودم احساس می کردم که قلبم داره از جاش کنده می شه ... مادرم صدام زد :الهه جون بیا عزیزم !! در ادامش سمانه خانوم هم گفت خیلی وقته الهه جون رو ندیدم ؛؛؛ چند دقیقه بعدش با بی میلی رفتم بیرون یه کم از درسو دانشگاه ازم پرسیدو رفت . با رفتن امید که اوضاع درستو حسابی نداشتم ... این موضوع هم به کلی عصبیم کرده بود به امید چیزی نمیگفتم ولی بی صبرانه منتظرش بودم ....12 روز گذشت سمانه خانوم زنگ زد خونمون به مادرم گفت امشب با خونواده پسره می یان خونمون ؛ داشتم دیوونه می شدم هرچی زنگ میزدم به موبایل امید در دسترس نبود دوست داشتم بمیرم خدایا یعنی آرزوهای قشنگم همه نابود شدن ؟؟؟؟ امید خواهش میکنم جواب بده.... تمنا میکنم .... خدایا نمی خوام شب بشه ............ امید تو کجایی؟............ امید امید امید این قدر صداش زدم که از حال رفتم وقتی به هوش اومدم روی تخت بودم چشام سیاهی میرفت .........این کیه اینجا خوابش برده ؟ سرشو بلند کرد این گه امید منه .......... امید تو اینجایی ؟ بازم گریم گرفت امید سرش رو بلند کرد گفت مگه تو به من قول ندادی که غصه نخوری؟ بعد ماجرا رو برام تعریف کرد و گفت که اصلا از کار سمانه خانوم اطلاعی نداشته و در مورد من هم به مادرش چیزی نگفته بوده تا اینکه مادرش زنگ زده و بهش گفته همین که بیای میریم خواستگاری .... امید هم طفلک 2 روز زودتر از اتمام ماموریت با هواپیما خودشو رسونده تهران ، چون دیده مادرش تلفنی اصلا حرفشو باور نمیکنه .......... بعدها امید واسم تعریف کرد که مادرش بهش گفته دختره اسمش الهست و امید در جوابش گفته من یه الهه دیگرو می خوام ...(همون الهه ای که خوابو بیداریشو یکی کرد).
پایان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 15:32 توسط نرجس |
|
|
تمنّا قسمت چهارم از روزی که امید رو دیده بودم ؛ اشتهای درستو حسابی نداشتم ،شبا که اصلا خوابم نمی برد با اینکه تا اون روز کلی خواستگار داشتم ولی امید با همه فرق داشت احساس خاصی نسبت به اون داشتم... به امید که زنگ زدم کلی خوشحال شد . گفت پس دوشنبه ساعت 4:30 کافی شاپ ستاره – خیابون مروارید ... گفتم :باشه و خداحافظی کردیم. مهسا دوشنبه ساعت 2 اومد خونمون. لباسامو تنم کردم :مانتو و شلوار سفید – شال نارنجی- کیف صورتی کفش مشکی... ساعت 4 که شد به بهونه ی خرید با مهسا اومدیم بیرون. احساس عجیبی داشتم. خ مروارید .............اینم کافی شاپ ستاره.............. وارد که شدیم به اطرافم نگاه کردم ،آهان خودشه همون بلوز سفیده.... سرش پایین بود داشت با یه شاخه گل رز قرمز ور می رفت رفتیم جلو،بلند شد سلام و احوالپرسی کردیم گفتم دختر خالم مهسا و ... دختر خالم رفت پشت میز کناری نشست که ما راحت باشیم. امید گل رز رو گذاشت جلوی من و گفت قابلی نداره.تشکر کردم. گفت تاروزی که زنده ام هر وقت که قراره ببینمت یه گل رز هم واست می یارم. لبخند زدم و گفتم مرسی. امید: نظرت در مورد سرو وضع من چیه؟ به شوخی گفتم: هی .... یه جورایی میشه تحملت کرد ! امید : ای شیطون... - : اول شما بگید چرا من؟؟؟ امید :خوب می دونید من چند باری توی خوابم شما رو دیده بودم... یه فرشته با لباس سفید ...به خدا همش می گفتم ای خدا چرا توی بیداری نمی بینمش اون روز که شما رو سر کوچتون دیدم قلبم ریخت واسه همین با خودم گفتم اون خوابها یه حکمتی داشته. الان هم که اون الهه سفید پوش روبروم نشسته کلی خجالت کشیدم از خانواده هامون صحبت کردیم یک ساعت با هم بودیم. خیلی ازش خوشم اومده بود اون مودب با شخصیت بود ازم شمارم رو خواست .موقع خداحافظی بهم گفت: خداحافظ الهه ی رویایی من... لبخند زدم. فرداش بهم زنگ زد گفت الهه جان تولدت چه روزیه راستی؟ - 28 مهر... شما چی؟ دوم اردیبهشت. - امید گفت: از روزی که برای اولین بار به من زنگ زدی انگار توی آسمونم... هر روز به هم زنگ می زدیم با هم می رفتیم بیرون ، دیگه شده بودیم یه عاشق سینه چاک واسه هم.تابستون تموم شد و پاییز اومد 28 مهر هم از راه رسید قرارمون یه رستوران شیک تو خیابون کیارش بود.من زودتر رسیدم امید هم اومد با یه بسته که گذاشتش جلوی من... - تولدت مبارک الهه جونم... - ممنون. ( ادامه دارد ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:4 توسط نرجس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام به دوستان گرامی
به وبلاگ من خوش اومدید ! حالا که اومدید حتما مطالبشو بخونید و با نظراتتون خوشحالم کنید. از لطف شما ممنونم. |
| پیوندهای روزانه |
|
فال روز گالری کامل کیک های عروسی گالری کامل حلقه ی ازدواج راهنمای خرید ادکلن لوازم بهداشتی و آرایشی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|